الملا فتح الله الكاشاني
77
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
اندازند ندانستند كه بچه وجه بيندازند ابليس به صورت پيرى برآمده ايشان را تعليم ساختن منجنيق كرد پس منجنيق بساختند و ابراهيم على نبينا و عليه السلام را غل بر گردن و بند بر دست و پا نهاده بر بالاى منجنيق نشانده در آتش انداختند و در اخبار وارد شده كه چون آتش نمرود بالا گرفت و ابراهيم را در منجنيق نهاده خواستند كه در آتش اندازند دست بدعا برداشت و گفت اللهم انت الواحد فى السماء و انا الواحد فى الارض ليس فى الارض يعبدك غيرى حسبى اللَّه و نعم الوكيل در اين حالت فرياد از فرشتگان برخواست و زمين و آسمان و وحوش و طيور بگريه درآمدند و حملهء عرش و سكنه كرسى آغاز گريستن كردند و ملايكه گفتند بار خدايا تو عالمى كه از شرق تا بغرب عالم همين يك آدمست كه تو را بوحدانيت ميشناسد اكنون ميخواهند كه وى را بسوزانند ما را دستورى ده تا او را مددى نمائيم خطاب در رسيد كه نزديك وى رويد اگر شما را مدد طلبد ممد و معاون وى باشيد اول ملك الرياح بيامد و بر خليل سلام كرد ابراهيم ( ع ) جوابداد و گفت تو چه كسى كه بر بىكسان و بيچارگان سلام ميكنى گفت من فرشتهام موكل بر بادها آمدهام كه تو را مدد كنم اگر فرمايى لشگر باد را امر كنم تا تمام جمرات آتش را بردارند و در خانهاى نمروديان افكنده ابدان و امتعهء ايشان را در آن آتش به سوزانند ابراهيم ( ع ) گفت كه نميخواهم كه در اين حال پناه به غير ايزد متعال برم ملك السحاب آمد و گفت اى خليل همه ابرها محكوم فرمان منند اگر امر كنى بگويم تا قطرات باران بر آن جمرات افشانند و باندك زمانى آتش افروخته را فرونشانند ابراهيم ( ع ) فرمود كه مهم خود را به حق واگذاشتهام و چشم از مددكارى اين و آن برداشتهام ملك الجبال برسيد و گفت اى پدر ملت و صاحب خلت حكم فرما تا كوه هاى بابل را بر سر نمروديان فرو دارم و همه را در زير كوه هاى بلند و پست كنم ابراهيم ( ع ) گفت نميخواهم كه غير حق را در مهم من مدخلى باشد ملك الارض پيش آمد كه اى خليل جليل طبقات زمين مأمور منند اجازت ده تا زمين بابل را گويم تا همه نمروديان را فرو برد ابراهيم ( ع ) گفت خلوا بينى و بين حبيبى بگذاريد مرا با حبيب من تا هر چه خواهد با من كند و آخر جبرئيل آمد بوقتى كه ابراهيم ( ع ) از منجنيق جدا شده بود و بخطيرهء آتش نزديكشده نعرهء زد كه اى خليل هل لك من حاجة هيچ حاجت دارى اى ابراهيم ابراهيم ( ع ) گفت اما اليك فلا حاجت دارم اما به تو ندارم جبرئيل گفت بر آن كس كه حاجت دارى بخواه ابراهيم ( ع ) جواب داد كه علمه بحالى حسبى من سؤالى دانستن او حال مرا از سؤال باز ميدارد يعنى او چون ميداند چه گويم و چون بيخواستن مراد ميدهد چه جويم آوردهاند كه چون جبرئيل با وى گفت چرا با آن كس كه حاجت دارى نمىگويى گفت چون اراده دوست سوختن دوست خواهد زيستن روا نيست همان لحظه خطاب در رسيد كه چون دوست مرا دوست خواهد سوختن سزا نيست و بعضى گفته اند